تبليغاتX
ردپای زندگی
ردپای زندگی
خاطرات نوشت ملینا
من« دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود.

من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم.

من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ مي کنند.

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند.

من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان ، بدهد.

من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.


من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.


من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.


من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.


من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند.

من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.


من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.


من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.


من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.


من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند.

من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.


من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم.

من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم.

من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم ؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم.

دامادم به من «وروره جادو» مي گويد.

حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند.

من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.

مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.

من کیستم؟ 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 توسط ملینا
سلام به همه ی دوستای گلم

ممنونم که این چندوقت منو فراموش نکردین و بهم سرزدین. منم همیشه به شما دوستای گلم سر میزدم، گاهی کامنت می ذاشتم گاهی هم نه.

خیلی سرم شلوغه. هفته ای سه روز در هفته تا ساعت ۳مدرسه ایم. دو روز در هفته هم کلاس زبان میرم. کلی پروژه و تحقیق رو سرم ریخته و تقریبا یک در میون امتحان داریم.

ببخشید این قدر کوتاه و درهم نوشتم. به همتون سر می زنم.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط ملینا

سلام به همه ی دوستای گلم

خوبین؟

دیروز رفتم مدرسه. کلاس بندی هامون اومده بود.من با دوستم که هم کلاس نیستم هیچ،فقط با سه تا همکلاسی های سال قبلم هم کلاسم که با یکیشون میشه گفت راحتم و بقیه شون از بچه های اون کلاس پارسالن. خلاصه اینکه خیلی حالمونو گرفتن. ولی دوتا از معلم هامون که امروز باهاشون کلاس داشتم خیلی خوب و باحال بودن.

پریروز که از صبح برای عیادت زن عموم رفتیم تهران. یه مقدار از روده شو برداشته بودن. حالش بهتر بود. امیدوارم هرچی  زودتر خوب بشه.

شب های قدر یاد ما هم باشین


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 توسط ملینا

سلام به همه ی  دوستای گلم

خوبین؟

نماز و روزه هاتون قبول

ما هرسال نزدیک عید تو مدرسه مون یه همایش داریم. حالا من می خوام یه موضوع  خوب و جذاب انتخاب کنم که از اول سال تحصیلی کم کم کارمو شروع کنم. یه چند تا موضوع که پارسال راجع به اونها صحبت می کردیم براتون مثال می زنم:

الکترونیک:سیستم تنظیم کننده ی دمای بخاری، گچ روکش دار

زیست:سلول های شوان، پرورش گیاهان در بی وزنی

بیماری ها:اتیسم، هوچکین

شیمی: خمیردندان شکلاتی، نقاط کوانتومی

فیزیک:Bio dis

می خوام یه چیزی تو همین مایه ها باشه.

لطفا اگر موضوعی به ذهن تون میرسه و یا اینکه قبلا کار کردین و به درد من هم می خوره بهم بگین.ممنونم

پ.ن: من بلد نیستم آرشیو نظراتمو منتقل کنم اگه میشه این کارو کرد بهم بگین چه جوری می تونم این کارو بکنم.   


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 توسط ملینا

سلام به همه ی دوستای گلم

خوبین؟

این دو هفته که پست نمی گذاشتم داشتم این وبمو درستش میکردم.از این به بعد خاطراتمو توی این وب می نویسم. الان از اتفاقیایی که افتاده می خوام بنویسم:

دوازدهم مرداد(12/5):با عاطفه و مائده قرار گذاشته بودیم بریم سینما که مائده نتونست بیاد و با عاطفه رفتیم. دل خون رو دیدیم. زیاد جالب نبود، یعنی آخرش خیلی بد تموم شد.

سیزدهم مرداد(13/5):پاتختی دخترعموم بود.

بیست و سوم مرداد(23/5):تصمیم گرفتیم با خالم بریم محلات.وای که چقدر شلوغ بود. اصلا جا نبود فرشمونو پهن کنیم.آخرش بابام یه بلال فروش رو به 10تومن راضی کرد که جاشو به ما بده.عصر هم رفتیم آب گرم البته من نرفتم چون حمام های اونجا تمیز نبود و آب هم خیلی کم میومد ولی مامان و خالم به خاطر مادربزرگم رفتن.شبم موقع برگشت مشهد اردهال برای زیارت وایسادیم که دیدیم خاله بزرگمم اونجان. خلاصه باهم شام خوردیم و برگشتیم.

 

دیروزم یکی از دوستام(صدف) که میخوان برن  دبی زندگی کنن مهمونی خداحافظی گرفته بود که جورنشد برم. بعد از افطارم رفتیم خونه عموم، زن عمومو از بیمارستان آوردن خونه. البته حالا می خوان ببرنش تهران. امیدوارم هرچه زودتر خوب بشه.

راستش میخوام یه موضوعی که آزارم میده روبهتون بگم تا شاید بتونین کمکم کنین. بابای من خواهرمو خیلی دوست داره، یعنی اون هر کاری که بخواد می تونه بکنه. نمیگم منو دوست نداره ولی خب دیگه. این در صورتیه که من از نظر همه از هر جهت از خواهرم بهترم.البته همه ی فامیلم اینو(که بابام خواهرمو بیشتر دوست داره) میگنااااااااا حتی چندبارشو خودم شنیدم که به مامانم می گفتن. ولی فامیل هامون منو بیشتر قبول دارن و همیشه از من تعریف می کنن. حتی نسبت به همسن هام احترام منو بیشتر می گیرن ولی خب من دوست دارم بابام بین منو خواهرم فرق نذاره.

ببخشید اگه پر حرفی کردم و یا ناراحتتون کردم.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم شهریور 1388 توسط ملینا
سلام به همه ی دوستان گلم

اول از چهارشنبه اون هفته بگم که صبحش رفتم ثبت نام.مدیرم اونجا بود. خیلی خوش اخلاق و دوست داشتنیه، واقعا خوشحالم که قراره 4سال باهاش باشم.عصرشم برای خرید لباس رفتیم همه ی پاساژا(اعم از ملت،ولی عصر،میرسیفی،شفق، سبز،سفید و ...) و بازارو گشتم. فقط یه تاپ دامن زرشکی مشکیشو پسندیدم و همونم خریدم.

جمعه از صبح رفتیم خونه ی مامان بزرگم، خالمم اونجا بودن و حسابی خوش گذشت. عصرم برای نماز مغرب و عشا رفتیم مشهد اردهال(قالی) وساعت 11برگشتیم. دیروزم رفتیم عروسی_دختر عموم_ خوب بود ولی من زیاد خوشم نیومد. تالار خوبی انتخاب نکرده بودند و عروسی تقریبا بی سر و صدا بود. درکل عروسی باحالی نبود ولی عروس خیلی خوشگل شده بود.امروزم میریم پاتختی. احتمالا عصر بلوز شلوار بپوشم.

ببخشید اگه خیلی خلاصه نوشتم آخه خیلی کار دارم.

ــــــــــــــــــــــــــ

نیمه شعبان ولادت با سعادت  مهدی موعود را به همه تبریک میگم


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 توسط ملینا
 سلامی به گرمای آفتاب کاشان به همه ی دوست جونای عزیزم

امیدوارم حالتون خوب باشه. خاطرات سفرمو به صورت روزشمار نوشتم، جوری نوشتم که هر وقت خوندم یادم بیاد چه موقع کجا بودم به همین خاطر شاید براتون کسل کننده باشه.

واینکه اول رفتیم مشهد و بعد شمال و این پست قسمتی  از خاطرات مشهده.

شنبه(20/4/88): ما ساعت9 از کاشان حرکت کردیم .تقریبا 11:30به تهران رسیدیم.12:30 وارد استان سمنان شدیم. برای ناهار و نماز ساعت3 در یک مجتمع رفاهی تفریحی بین گرمسار و سمنان ایستادیم. بعدم به طرف میامی حرکت کردیم تا شب رو اونجا بمونیم.

یکشنبه:صبح ساعت 7بود که به طرف قدمگاه امام رضا حرکت کردیم.نزدیک ظهر بود که به اونجا رسیدیم زیارت کردیم و ناهار خوردیم و بعد به طرف مشهد راه افتادیم. ساعت تقریبا 3بود که به مشهد رسیدیم. یه سوییت گرفتیم وبعد از استراحت و غسل زیارت و...برای نماز مغرب و عشا رفتیم حرم. دختر عمومم حرم بودن (یه دختر داره همسن من و یکی دیگه همسن خواهرم).

دوشنبه: از صبح برای خرید رفتیم بازار.اولین خرید رو من کردم، یه چادر حریر اسود خریدم. مامانمم یه پارچه ی مجلسی برای عروسی دختر عموم خرید(عروسی دختر عموم 11مرداده و من هنوز لباس مناسبی نخریدم.هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم).بعدازظهر هم رفتیم حرم.وای که چقدر شلوغ بود. امشبم دوباره دخترعمومو دیدم.

سه شنبه: برای  نماز صبح با مامانم رفتیم حرم. وای که چه صفایی داشت.جاتون خالی بود. بعد از نماز صبح رفتیم کنار ضریح. با اینکه خیلی شلوغ بود ولی بالاخره دستم به ضریح رسید. کلی با امام رضا حرف زدم. برای همتونم دعا کردم هر حاجتی دارید، حاجت روا بشید. بعدم نماز و دعا تا ساعت6. ساعت 6هم رفتیم مراسم شیفت عوض کردن خدام هارو دیدیم. داشتیم می رفتیم خونه توی یکی از صحن ها یه پسربچه ی تقریبا 7ساله نشسته بود. به امام رضا التماس می کرد، فلج بود. شفا میخواست. همه دورش جمع شده بودند. خیلی دلم براش سوخت. خواهش می کنم برای شفای این پسر بچه یه حمد بخونید. رفتیم خونه بعداز صبحانه برای خرید مانتو رفتیم طلاب. مامانم و خواهرم مانتو خریدن ولی من مانتوهاشو نپسندیدم و هیچی نخریدم. طبق معمول برای نماز مغرب و عشا رفتیم حرم.

چهارشنبه: از صبح تصمیم گرفتیم بریم شاندیز و وکیل آباد. شاندیزهوای خیلی خوبی داره. رفتیم توی یکی از استراحتگاه ها تا ظهر موندیم. برای ناهار رفتیم رستوران حسین شیشلیکی(ساحل). عصرم تا ساعت 5 اونجا موندیم بعد حرکت کردیم سمت وکیل آباد(کوهستان پارک شادی). وقتی رسیدیم هنوز پارک باز نشده بود. رفتیم باغ وحش. بعضی حیوونا قشنگ بودن و آدم دوست داشت نگاهشون کنه. بعضی هاشونم چندش آور بودند. از قسمت مارها و تمساح ها هم دیدن کردیم. اکثرشون خواب بودن.یه دیوار مرگ هم اونجا بود که اونم رفتیم دیدیم.خیلی قشنگ بود. ساعت تقریبا7 بود که وارد پارک شدیم، هیچ وسیله ای سوار نشدیم چون همشون تکراری بود ولی یه جاش از این سکه های 50تومنی و مسابقه ها و شانسی ها خیلی بازی کردیم. خیلی خوش گذشت.

پنج شنبه: از صبح دوباره برای خرید رفتیم ولی از اونجایی که من به غیر از اون چادر چیز دیگه ای نخریدم پس زیاد در این باره نمی نویسم ولی عصر که رفتیم حرم آقای  احمدی نژاد برای سخنرانی اومدن صحن جامع رضوی. خیلی شلوغ بود ولی تقریبا تونستم ایشونو از نزدیک ببینم. بعدم نماز مغرب و عشا و زیارت امین الله و... که هرشب در حرم اجرا میشه.

جمعه: صبح رفتیم خونه ی عموی مامانم.(عموی مامانم از جوانی در مشهد زندگی می کرده) دوتا از پسراش و یکی از دختراش اونجا بودن. همونی که بهتون گفته بودم 3قلو داره (علیرضا، مهدی، فاطمه) هم اونجا بود. کلی با بچه هاش بازی کردم. 7ماهشونه و خیلی شیرین اند. برای اولین بار بود که میدیدمشون. بعد از اونجا رفتیم خواجه ربیع.بعد از زیارتم رفتیم سر قبر حاجی کافی، اونجا هم فاتحه خوندیم و برگشتیم خونه. عصرم رفتیم حرم.

ادامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

شنبه(27/4/88): به دلیل اینکه روز شهادت امام موسی کاظم(ع) بود و همچنین ما فرداش از صبح می خواستیم بریم شاندیز قرار بر این شد که از صبح بریم حرم.آقای انصاری در رواق امام خمینی سخنرانی داشتن که ما هم به اونجا رفتیم ولی بعد من خواهرمو به دارالقرآن در صحن جمهوری بردم و بعد از نیم ساعتم رفتم آوردمش خیلی نتونستم به سخنرانی گوش بدم. بعدم که نماز ظهر و عصر رو خوندیم و اومدیم خونه. و دوباره بعد از ظهر برای نماز مغرب و عشا رفتیم حرم.

یکشنبه: از صبح راه افتادیم بریم طرقبه و شاندیز. اول رفتیم طرقبه ولی خیلی اونجا نموندیم چون آب وهوای شاندیز خیلی بهتره رفتیم اونجا.شاندیز رفتیم پدیده. پدیده خیلی مصنوعیه ولی خداییش قشنگ درستش کردن.بعد از اونجا هم رفتیم توی یکی از باغ های اونجا برای استراحت. عرب های بحرینی رو هم آورده بودن باغ . یکیشون یه دختر تپل مپل خوشگل داشت که کلی ازش عکس گرفتم . بعدم برای نماز اومدیم حرم.

دوشنبه: روز وداع ما با  امام رضا  بود. رفتیم حرم. یه جوری بودم انگا از همون موقع دلتنگش شده بودم. اشک توی چشام جمع شده بود ولی کاریش نمی شد کرد باید می رفتیم. ولی من از امام رضا خداحافظی نکردم و ازش خواستم دوباره خیلی زود بطلبتم.بعدم رفتیم وسایلمونو جمع کردیم و از مشهد زدیم بیرون و به سمت آرامگاه فردوسی را افتادیم. بعد از اونجا برای خواب آشخانه وایسادیم.

سه شنبه: از جنگل گلستان رد شدیم و رفتیم بندر گز ولی اونجا خیلی کثیف بود و امکاناتم نداشت.به خاطرهمین راه افتادیم سمت ساری. ساری که رسیدیم به خاطر شرجی بودن هوا خیلی نموندیم و فقط ناهارمونو اونجا خوردیم. وای که چقدر غذاهاشون گرون بود. از تمام شهرهایی که گذشته بودیم هیچ شهری غذاهاش به این گرونی نبود.برای استراحت هم رفتیم آمل که یکم خنک تر بود.عصرم رفتیم محمودآباد. می دونم که می دونید اونجا چه وضعیه.من واقعا شرمنده شدم. خب یکی نیس به این خانم ها بگه اینجا با بلوز و شلوار نرید تو دریا که هم لباساتون بهتون بچسبه هم روسریتون از سرتون بره. خب برید جاهای محافظت شده راحت برین تو دریا(مثلا همین فریدونکنار که 15دقیقه با محمودآباد فاصله داره). من و مامانم به خاطر همین وضع نرفتیم توی دریا  ولی خواهرم تو دریا رفت اونم با تمام لباساش که بعد عوض کرد.شبم همون کنار دریا موندیم.

چهارشنبه:از جاده هراز راه افتادیم سمت امامزاده هاشم.توی راه هم 2جا وایسادیم یکی چشمه آب معدنی اسک و اون یکی کنار آبشار.برای نماز ظهر رسیدیم امامزاده هاشم. شبم اونجا موندیم. غروب که شد هوا خیلی سرد شد و دیگه نمیشد بیرون موند. رفتیم توی چادر و بابام برای شام آش و بلال گرفت که آشش خیلی خوشمزه بود.

پنج شنبه:راه افتادیم سمت تهران، می خواستیم برای ناهار بریم پارک جمشیدیه ولی چون وقت نداشتیم و می خواستیم زود بریم کاشان ترجیح دادیم ناهارمونو مرقد امام بخوریم. بعد از نماز و غذا(که اصلا خوشمزه نبود) ساعت3بود که راه افتادیم سمت کاشان . ساعت5:30 هم رسیدیم کاشان.

*چون داییم از مکه میومد ترجیح دادیم هرچه زودتر به کاشان برسیم. 


نوشته شده در تاريخ شنبه سوم مرداد 1388 توسط ملینا
 سلام به دوست جونای عزیزم

خوبید؟؟؟

منم خوبم این چندروزم خوب بوده. دیروز رفتم واکسن اول دبیرستانمو زدم. یه خبر خوبم شنیدم ، مثل اینکه قراره دبیرستانمون که به ما خیلی دوره بیاد نزدیک خونه ی ما.یعنی من اگه با سرویسم می رفتم اونجا  40دقیقه طول می کشید تا برسم اما اگه بیاد اینجا 5دقیقه ای می تونم پیاده بروم که این خیلی عالیه. مدرسه جدید هم نوسازه وهم خیلی بزرگ.

امروزم که روز پدر باشه رو به پدر عزیزم ، پدربزرگم و تمام کسانی که به اینجا می آیند تبریک می گم. کادوی روز پدرم برای بابام یه کیف موبایل و کیف پول ست خریدم. یعنی اول میخواستم پیراهن و شلوار بخرم که دیدم یه چند دست پیراهن و شلوار نو داره و لازم نیست براش بخرم بعد تصمیم گرفتم عطر و ادکلن بخرم که اونم از مشهد براش آورده بودم و نمیشد دوباره بخرم پس همون کیف موبایل و کیف پول رو با یه کارت پستال  بهش هدیه دادم.برای پدربزرگامم یکیشون که فوت کرده ما2تاکارتون ساندیس برای خیرات خریدیم و برای اون یکی پدربزرگمم شلوار خریدیم.

کلاس تابستونیم که قرار بود امروز جلسه ی اولش باشه تعطیل بود و افتاد برای هفته ی آینده .

برای مسافرت تابستونی هم تصمیم گرفتیم بریم شمال و مشهد. یه8روز شمال بمونیم و از اون طرفم بریم مشهد که احتمالا اونم یه7-8روزی طول میکشه و بعدم انشاالله بر می گردیم کاشان.وقتی می خوام برم مشهد یه حس خیلی خوبی دارم یه جور احساس نزدیکی و وابستگی. تا حالام خداروشکر از وقتی به دنیا اومدم تقریبا سالی یه بار رفتم مشهد که از خدای مهربونم ممنونم که هر سال قستم میشه و میرم. من پارسال تابستون که به خاطر سوریه رفتنمون نتونستم  برم مشهد همیشه هر وقت توی تلویزیون حرم امام رضارو نشون میدادن دلم هوایی میشد و اشک توی چشام جمع میشد.آخر سال بود که قسمتم شد و با مدرسه رفتم. امیدوارم هر کی دلش میخواد هرچی زودتر قسمتش بشه و به سلامتی بره.

بچه ها این یه هفته دوتا رمانم خوندم یکی یاسمین از مودب پور و اون یکی هم"من حرف دارم   آوا"از شهره وکیلی که هردوشون قشنگ بودن. یاسمینو از اینترنت دانلود کردم خواستین بگین آدرسشو براتون بذارم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعدا نوشت:

من کمک هزینه سفر به مشهد مقدس جایزه گرفتم. همون مسابقه درس هایی از قرآنو که بهتون گفته بودم توی شهرستان رتبه آوردم حالا معلوم شده توی استانم رتبه آوردم و جایزشم همین کمک هزینه است.امروز خانم(ش) از مدرسه مون زنگ زد و این خبرو بهم داد.  


نوشته شده در تاريخ دوشنبه پانزدهم تیر 1388 توسط ملینا
 سلام به دوست جونای عزیزم

خوبید؟؟؟

منم خوبم این چندروزم خوب بوده. دیروز رفتم واکسن اول دبیرستانمو زدم. یه خبر خوبم شنیدم ، مثل اینکه قراره دبیرستانمون که به ما خیلی دوره بیاد نزدیک خونه ی ما.یعنی من اگه با سرویسم می رفتم اونجا  40دقیقه طول می کشید تا برسم اما اگه بیاد اینجا 5دقیقه ای می تونم پیاده بروم که این خیلی عالیه. مدرسه جدید هم نوسازه وهم خیلی بزرگ.

امروزم که روز پدر باشه رو به پدر عزیزم ، پدربزرگم و تمام کسانی که به اینجا می آیند تبریک می گم. کادوی روز پدرم برای بابام یه کیف موبایل و کیف پول ست خریدم. یعنی اول میخواستم پیراهن و شلوار بخرم که دیدم یه چند دست پیراهن و شلوار نو داره و لازم نیست براش بخرم بعد تصمیم گرفتم عطر و ادکلن بخرم که اونم از مشهد براش آورده بودم و نمیشد دوباره بخرم پس همون کیف موبایل و کیف پول رو با یه کارت پستال  بهش هدیه دادم.برای پدربزرگامم یکیشون که فوت کرده ما2تاکارتون ساندیس برای خیرات خریدیم و برای اون یکی پدربزرگمم شلوار خریدیم.

کلاس تابستونیم که قرار بود امروز جلسه ی اولش باشه تعطیل بود و افتاد برای هفته ی آینده .

برای مسافرت تابستونی هم تصمیم گرفتیم بریم شمال و مشهد. یه8روز شمال بمونیم و از اون طرفم بریم مشهد که احتمالا اونم یه7-8روزی طول میکشه و بعدم انشاالله بر می گردیم کاشان.وقتی می خوام برم مشهد یه حس خیلی خوبی دارم یه جور احساس نزدیکی و وابستگی. تا حالام خداروشکر از وقتی به دنیا اومدم تقریبا سالی یه بار رفتم مشهد که از خدای مهربونم ممنونم که هر سال قستم میشه و میرم. من پارسال تابستون که به خاطر سوریه رفتنمون نتونستم  برم مشهد همیشه هر وقت توی تلویزیون حرم امام رضارو نشون میدادن دلم هوایی میشد و اشک توی چشام جمع میشد.آخر سال بود که قسمتم شد و با مدرسه رفتم. امیدوارم هر کی دلش میخواد هرچی زودتر قسمتش بشه و به سلامتی بره.

بچه ها این یه هفته دوتا رمانم خوندم یکی یاسمین از مودب پور و اون یکی هم"من حرف دارم   آوا"از شهره وکیلی که هردوشون قشنگ بودن. یاسمینو از اینترنت دانلود کردم خواستین بگین آدرسشو براتون بذارم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعدا نوشت:

من کمک هزینه سفر به مشهد مقدس جایزه گرفتم. همون مسابقه درس هایی از قرآنو که بهتون گفته بودم توی شهرستان رتبه آوردم حالا معلوم شده توی استانم رتبه آوردم و جایزشم همین کمک هزینه است.امروز خانم(ش) از مدرسه مون زنگ زد و این خبرو بهم داد.  


نوشته شده در تاريخ دوشنبه پانزدهم تیر 1388 توسط ملینا
 سلام به همه ی  دوستای گلم

خوبید. جاتون خالی دیروز رفتیم زیارت قم. از صبح ساعت9راه افتادیم. تقریبا10 اونجا بودیم. با خاله طاهره و مادربزرگم بودیم.زیارت کردیم و نماز خوندیم و بعدم رفتیم یه رستوران ناهار خوردیم. برای استراحت دنبال پارک بودیم. یکی از پسرخاله هام زنگ زد به هم دانشگاهیشو ازش پرسید بریم کجا. خلاصه رفتیم همون پارکه، اما چه پارکی نه آب داشت نه جای نشستن. بعد1ساعت تصمیم گرفتیم بریم یه پارک دیگه. از یه قمی پرسیدیم بهترین پارک قم کجاست گفت برید پارک فدک. رفتیم اونجا منظره ی نسبتا قشنگی داشت ولی بازم از نظر امکانات خوب نبود.راستش نمی خوام از کاشان تعریف کنم. ولی خب دلم نیومد نگم. شهر مارو اگه از طرف تهران وارد بشی به3تا پارک بزرگ و معروف میرسی(آیت الله مدنی، ولی عصر و انقلاب) اگرم از طرف اصفهان وارد بشی به 2تا پارک خیلی قشنگ و بزرگ میرسی(لاله، نرگس). برای خود مردمم یه پارک خیلی بزرگ پشت باغ فین روی یه تپه ساختن که همه ی شهر از روی اون پیداست.البته هر چندتا خیابانی هم یه پارک کوچیک هست. حالا می فهمم عجب شهر قشنگ و تمیزی داریم.

ساعت 6بود که می خواستیم بیاییم کاشان که من گفتم بریم مشهد قالی(مشهد اردهال). خالمم موافقت کردن و رفتیم مشهد.هر هفته حداقل نصف کاشونی ها میرن اونجا. مردم صبح میرن یه روستایی که آب و هوای خوبی داشته باشه وعصرم همه می آیند مشهد. اکثر فامیلامونو می تونیم اونجا ببینیم. خلاصه که خیلی خوش گذشت و هوا هم خیلی خوب بود. امکاناتم که اونجا هیچی کم نداره. روز به روزم بهتر میشه. پارسال تا حالا یه50تا سوییت هم برای مسافرها ساختن. بگذریم روز خوبی بود و خیلی خوش گذشت. امروزم رفتم دوتا رمان گرفتم اگه قشنگ بود بهتون معرفی می کنم شما هم بخونید.  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعدا نوشت:

 

سلام به همه ی دوستای گلم

حالتون خوبه؟

پریروز که دوشنبه باشه برای مراسم افتتاحیه کلاس های تابستانی رفتیم. هیچ حرف خاصی نزدن فقط وقتمون حروم شد.آخر سرم بهمون گفتن دوشنبه ها ساعت7:30تا10:30 کلاس هست که از هفته ی آینده شروع می شه.شب دوشنبه هم با عمه هام رفتیم پارک پشت باغ فین که خیلی آب وهوای خوبی داره و خیلی هم خوش گذشت.

این چند روز دنبال گوشی هم بودم. هرجا می رفتیم نمی پسندیدم . بعد از چندروز آخرش NOKIA 6500رو پسندیدم و با کلی چک و چونه زدن بابا 200تومن خریدیم. کیفیت عکسش خیلی خوبه. یه چیزایی مثل دوربین دیجیتال.فقط تنها چیزیش که ازش خوشم نمیاد اینه که اس ام اس فارسی نمیشه داد.عکسشو می تونید اینجا ببینید.

امروزم از صبح تا ظهر پذیرایی خونمونو با مامانم داشتیم می شستیم . قالی هامونم دادیم قالیشویی که احتمالا فردا آماده میشه.


نوشته شده در تاريخ شنبه ششم تیر 1388 توسط ملینا
Blog Skin